
من معلم هستم
هر شب از آینه ها می پرسم:
به کدامین شیوه؟
وسعت یاد خدا را
بکشانم به کلاس؟
بچه ها را ببرم تا لب دریاچه ی عشق؟
غرق دریای تفکریکنم؟
با تبسم یا اخم؟
من معلم هستم
نیمکتها نفس گرم قدمهای مرا می فهمند
بالهای قلم و تخته سیاه
رمز پرواز مرا می دانند
سیب ها دست مرا می خوانند
من معلم هستم
درد فهمین و فهماندن و مفهوم شدم
همگی مال من است...
برچسب:
نویسنده: کامران موسویپور